تبليغاتX
‫غم من پسری بنام غم


خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

 <br/><a href="http://i40.tinypic.com/16266fn.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. 

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .     

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . 

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم 

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . 

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

 

 




+ مورخ شنبه پنجم بهمن 1387زمان 4:1 توسط ‫حسن



ضربان قلب تو می گوید: زندگی دانستن ارزش ثانیه هاست، پس

                                                                           غنیمت دان و بی عاری مکن

 

موزو انشا : عزدواج! 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

این یه انشاء از زبون یه پسر بچه است

در مورد ازدواج

خیلی جالبه..حتما بخونیدش..  

***********************

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من.




+ مورخ پنجشنبه سوم بهمن 1387زمان 23:45 توسط ‫حسن



الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

 

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

 

 

 

 

 

 

....  

گفت

گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده .

 

به هيچكس نگو كه من دلم براي تو هميشه تنگ ميشود

                                        وهر زمان كه غايبي دلم هزار راه ميرود،

                                                                                 هزار رنگ ميشود.

 

من

قلب من و تو

 

                         

داشتم توى خيابون هاى شهر عشق قدم مى زدم گذرم افتاد به قبرستان عشق .

   تا چشم كار مى كرد قبر بود . تعجب كردم . با خودم گفتم :

   يعنى اين قدر قلب شكسته وجود داره؟؟!!

   همينطور كه جلو مى رفتم متوجه يك دل شدم .

   انگار تازه خاك شده بود .

   وقتى جلوتر رفتم ديدم روى سنگ قبر چندتا برگ افتاده .

   كنار قبر نشستم و براش دعا كردم . برگ ها رو كنار زدم ديدم ...

   اون دل همون كسى بود كه باعث شده بود دل من خيلى پيش ها

   بميره .

 

ک 

 

زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت.

                                             *********

همیشه عاشق کسی باش که لایق عشق باشد نه تشنه عشق ! چون تشنه عشق روزی سیراب میشود.

ع

دوست دارمقلب من و تو

قلب من و تو

 

 *آری خاطرمان باشد که عشق زبانی نیست بلکه قلبیست.

(چه خوبه عشق رو اگه میشه از این آقا و خانم یاد بگیریم.)




+ مورخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387زمان 23:38 توسط ‫حسن



چقدر سخت شده شبهاي من

 

 

 

 

چقدر سخت شده اين شبهاي من
روز هايم نيز پر از خستگي
همه منتظر شب که خستگي در کنند و درد خستگي من در شبها دو چندان اين دل تنگم گريان و من در حسرت آغوش بي دغدغه تو
چشمانم را ببستم به اين خيال که در آغوش تو هستم
چه کنم وقت گشودن چشمهايم... من بيتو با تو هستم
چه کنم دلم اسير است بدنبال بهانه, خيلي دلم حقير است
اي هميشه ماندگار بيا که آرزوهايم با تو مي آيند و بس
دلم از عشق تو مي سرايد و بس
    من از هميشه تا هنوز از عشق تو سرودم
تمام هستي ام را به قلب تو سپردم
تو را ز تو گرفتم خود را به تو سپردم
تو را هرگز به تو پس نمي دهم

 

نقش چشمان قشنگت مرا اسير خود کرد

عشق و وفاي تو مرا رويايي ام کرد
اينروز ها دل من براي دل تو و عاشق نوازت از هميشه بيشتر پرپر مي زند
شبها به مهماني اين دل ميآيي کاش بيدار نمي شدم من تا بيايي
خيلي سخت است اين جدايي تو آنجا و من اينجا اسيريم در قيد فاصله ها...صداي مهربان تو پر شده از دلتنگي پر از عشق و فرياد از تنهايي
کاش راه ما نزديک بود زودي مي شد بيايي پس از آن عاشقي که نمي شود لهظه اي از ياد تو غافل شد آنچنان ديوانه شديم که دوباره هوشياري محال است رهايي از عشق تو اي جان ناممکن است اين زندگي...عشق من روز هاي با تو بودن را عمري با تو سر کردن را سالهاست از خداي خويش ميخواهم هر جا ميروم تو را مي جويم صبر چند ساله ما انگار رو به پايان است ولي جدايي ما کجا تمام است؟ خداي خوب من خدا عزيزم را بيار اينجا بيار اينجا کنا عاشقي که عمري ست چشم به راست ما قدر هم را مي دانيم هميشه با هم مي مانيم اين جدايي باعث شده تا زنده ايم عاشق بمانيم قدر يکديگر بدانيم خداي خوب من خدا عشق عزيزم را بيار بيار که طاقت ندارد بيشتر از اين ها دل ما بيار که ديگر نمانده نفسي به سينه ما بيار که ديگر نمانده صبر و قرار براي ما

♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒

ز راه بر گير که من يار توام

دلبريدم از همه فقط گرفتار توام
تا چشمانت را شناختم
دل را عاشقانه باختم
من هر شب تو را در خواب ميبينم
بيتو و عشق تو هر شب من چقدر خسته و شکسته ام اما هنوز به پاي تو نشستم
تويي درمان دردم تويي در ضربات قلبم
چشم من تشنه ديدار توست
قلب من عاشق و گرفتار تو
آخر با تو بودن به قشنگي روياست
تمام کارم شده از تو نوشتن به تو انديشيدن و هميه از تو گفتن
دست و دلم دنبال کاري نمي ره
تو بگو چه کار کنم با يک عالم بهونه
کاش زود از راه برسي با اون دل ديوونه
تو گرفتار مني و من فقط اسير تو
آخه من چي کار کنم تا آرام يابد دل ما
پاي تلفن با تو تا ساعتها صحبت مي کنيم از دلهاي ما
از اين عشق جانگداز از غم جدايي ها
صداي تو خوشترين آهنگ دنياست
تو کليد همه شادي ها
تو بهونه قشنگي براي زيستن اما
گفتي زندگي با تو زيباست
گفتم لحظه رسيدنت غروب غصه و تنهايي هاست

♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒♥▒ ▒▒♥▒

 

When I close my eyes and think about you

There is nothing wrong babe and all true

Do you want to know how much I love you?

Babe I am the luckiest because I have you

You know girl, the best thing I have is


Something you gave me which is love

Love is something needed in life

And is the only thing that kept me alive

You are the only one who cares about me

When the rest of the world doubt me

The first time I dared to say I love you

Some one had puzzled me, guess who?

Dad doese not believe in love and things like that

I learnt that in a few times, but he is still like that

He always says you are a man do not cry

But dad don’t I have feelings? Let me try

Have I lost my mind guys please be fair

I feel like a man who lives in a trailer isn’t that enough?

Say something babe rising or falling

I am confused you tell me darling

My angel these times are so difficult so hard

I Swear babe we will never drift apart

If we look at life from one angle

We think of a better place which is a jungle

 




+ مورخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387زمان 15:40 توسط ‫حسن



تنها ترین تنها

 

هر شب وقتي تنها مي شم فكر مي كنم پيش مني

دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني

روم نمي شه نگات كنم وقتي اشك تو چشمامه

با اينكه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

بارون مي باره تو رو دوباره پيشم مي بينم

اشك تو چشمام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم

قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي كنار من

شباي جمعه كه مي شه بازم  بيا مزار من

دوباره باز ياد چشات زمزمه ي نبودنم

ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم

تاج سر مزار من نشوني از نبودنه

دستاي نامردم شهر چرا؟ ازم ربودنت

به زير خاكمو هنوز نرفتي از ياد من

غصه نخور سيا نپوش گريه نكن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنويس تنها ترين تنها منم

 




+ مورخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387زمان 0:17 توسط ‫حسن



 

پروردگارا :

این سخنانم را بشنو

اگر تمام عمرم را به اشتباه سپرده ام

بدان که در جستجوی قانون حقیقی تو بوده ام

قلبم ، شاید به خطا رود

اما سر توست .شار از حضور

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم

می خواهم بدانی

دستانم خالیست

می خواهم بدانی

یک عاشق به جز یک دل اسیر ، هیچ به همراه ندارد

پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن

به تیر زمانه نشانه نگیر .....

  

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

عشق يعني گريه و احساس پاك

                    عشق يعني حسرت يك قلب چاك

                                   عشق يعني عاشق خدا شدن

                                                   عشق يعني از هوا جدا شدن

 --------------------------------------------------------------------------------------------

      یادمان باشد فقط از خدا بخواهیم    

                     و از خدا، فقط خدا را بخواهیم

                                                  زیرا از خدا ،

                                غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است .

  

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------

شبهای بلند بی عبادت چه کنم ؟

             تن من به گناه کرده عادت چه کنم ؟

                        یاران همه گویند که خدا می بخشد !

                       گیرم که خدا بخشید ز خجالت چه کنم ؟

--------------------------------------------------------------------------------------------                                          

            الهی ....

              گر چه گنه کارم    

                           جز تو کسی ندارم    

                                         به دیگری مسپارم !!

 

-------------------------------------------------------------------------------------------- 

زندگی   ...  چون قفسی است .. قفسی تنگ .. پر از تنهایی ..

و چه خوب است .. لحظه غفلت آن زندانبان .. بعد از آن هم  پرواز ... !!!

  

   

-

--------------------------------------------------------------------------------------------

    روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

         همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

              دیو هستند و ولی مثل پری می پوشند

                   گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

                        آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

                             عشق ها را همه با دور کمر می سنجند 

                                  خوب طبیعیست که به پایان برسد

                                       عشق هایی که تا سر پیچ خیابان برسد 

--------------------------------------------------------------------------------------------

                 سر منشا شعر ناب من الله است

                         چون اوست که از ِ درد دلم آگاه است

                                   خوش عاقبت است هر آنچه خوش آغاز است

                                                            آغاز سخن همیشه بسم الله است

-------------------------------------------------------------------

من خدا را ديدم

باورم شد كه خدا ، رنگ احساس من است .

----------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------

 

           خدایا ....

                  در هوایت نفس می کشم

                             در نگاهت عاشق می شوم

     و در آرزویت می میرم ..... 




+ مورخ شنبه بیست و یکم دی 1387زمان 23:42 توسط ‫حسن



 

                                

        

نمی دانم چرا وقتی به آسمان نگاه میکنم خجالت میکشم

                                   

 

                                 

   عاقبت عشق ........!!

 

             

       کلام آخر ........

 

                      

            

 نمیخوام حرفی بزنم ، چون همه حرف هایم در این تصاویر نهفته است .




+ مورخ شنبه بیست و یکم دی 1387زمان 23:37 توسط ‫حسن



خداوندا :

فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام و

به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام . برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم

و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم . دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم ،

بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی

آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت ،  موهایم را نوازش کنی

و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی .

خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده است !!!

 

 

" چه انسانهایی که اکنون از گرسنگی و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند " 

 

 

 

 

بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم

 

در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم

 

بد نیست اگر خانه ما سیمانی است

 

به خشت و گل و نفوذ و نم فکر کنیم

 

هر وقت ز یادمان دلی می شکند

 

بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم

 

من عاشق و تو هر که در این شهر غریب

 

بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم 

 




+ مورخ شنبه بیست و یکم دی 1387زمان 23:35 توسط ‫حسن



انسان خوشبخت کسی است که خدا را درون خود دارد ، و من چقدر خوشبختم

 




+ مورخ شنبه بیست و یکم دی 1387زمان 23:22 توسط ‫حسن



<br/><a href="http://i42.tinypic.com/358z6ep.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

سوتک

پس از مردن چه خواهد شد نمی‌دانم

نمی‌خواهم بدانم:

کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم:

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی‌در‌پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و فریاد گلویم:

گوش‌ها را بر ستوه آرد

و خواب خفتگان،

آشفته و آشفته‌تر سازد

و گیرد او،

بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام

اختناق مرگبارم را !

 




+ مورخ شنبه بیست و یکم دی 1387زمان 23:8 توسط ‫حسن


طراح قالب

NASTARAN-1368

RSs